|
دلنوشته اهالی غياثكلا نقل خاطرات و شرح حال غياثكلا
|
ساعتی پیش در اداره مشغول کار بودم که شمسالدّین ، خبر ناگوار فوت (حاج ننه) را به من داد . " مرحومه مغفوره حاجیه بنین خرسندی " مادر همسرم و مادربزرگ فرزندانم (هادی - محمد -مسعود - علی) بود . و از این حیث نه تنها من که همه افراد نزدیک فامیل وی را "حاجیه ننه " مینامیدند . ولیکن نزد اهالی محل به "حاج بنی " معروف بود . با شنیدن خبر ، به سرعت خود را بمنزل رسانده و ضمن آگاه نمودن همسرم از فوت ناگهانی مادرش ، اکنون در حال آماده شدن برای حرکت از اراک به سمت آمل هستیم . بهمین جهت با عجله به سمت اینترنت آمدم و این چند جمله را نوشتم تا پس از پایان مراسم هفت و بازگشت از آمل این نوشته را کامل نموده و در معرض نمایش قرار دهم . حاجیه ننه ( حاجیه بنی ) در سال 1316 شمسی در روستای بینمد متولد شد . نام پدرش جانبرار معروف به خسروی بود . وی در کودکی مادرش را از دست داد و در سال 1332 با پسر عمه زای پدرش ، ولیاله ازدواج کرد حاصل این ازدواج 10 فرزند بود که اکنون 8 فرزند بنامهای (معصومه - محمدآقا - وجیهاله - رضیه - جواد - راضیه مسلم - مرضیه ) به اتفاق همسر و فرزندان خویش به سوگ مادر نشسته اند . مرحومه حاجیه ننه توفیق یافت تا در سال 1363 بهمراه شوهرش حاج ولیاله غیاثی جهت حج تمتع به زیارت کعبه نائل شود . و چند سال پس از آن زیارت زینبیه سوریه نصیبش شد و همچنین به سال 1379 زیارت حج عمره را در کنار شوهرش بجای آورد .
سه سال پس از فوت حاج ولیاله (1383) ، به همراه کاروان زیارتی غیاثکلا همسفر با خانواده حاج علی(اسماعیل)غیاثی در سال 1386 به کربلا رفت که در بازگشت از همین سفر ، مرحوم کربلایی حسن فرجپور بهنگام نماز صبح در اراک دچار سکته قلبی شد و به دیار باقی شتافت . حاجی ننه علاوه بر آن موفق شد که در سال 1388به همراه پسر ارشدش حاج محمدآقا سفری مجدد به سوریه و نیز در سال 1390 به همراه پسر سومش دکتر جواد ،سفری مجدد به کربلا داشته باشد . نام مرحومه حاجیه بنین خرسندی اکنون نیز در لیست سال 93 حجاج عمره بهمراه فرزندانش ثبت میباشد که فراخوان ارجعی الی ربک ، بجای سفر به خانه معبود ، سفر به سوی معبود را برای او رقم زد . بقیه عکسها در ادامه مطلب ادامه مطلب [ پنجشنبه 26 اردیبهشت1392 ] [ 12:32 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
در یک قرن پیش بافت روستای غیاثکلا بگونهای بود که یک خانوار بزرگ متشکل از گته خنه (تجمیع افراد یک خانواده از یک طایفه در یک خانه بزرگ) بیشتر بر محور خواست بزرگ همان خانواده اداره میشده است و فعالیتهای اجتماعی مشترک مابین خانوارهای روستا چندان وجود نداشت . زیرا زمین و آب فراوان بعنوان زیربنای اقتصاد خانواده کفایت لازم در فراهم نمودن مایحتاج غذایی خانوار را داشت و همین امر اهالی را از مشارکت در فعالیتهای مشترک و جمعی اقتصادی ، مستغنی میکرد . با این وجود نیاز انسانها به نظافت جسم و تزکیه درون ، و از طرفی عدم امکان فراهم نمودن تاسیسات و تجهیزات مربوط به آن بصورت شخصی و انفرادی ، موجب میگردید تا انسانها این دو نیاز را در مکانهای عمومی مانند حمام و معبد (مسجد و تکیه) مرتفع نمایند . و همین امر آنها را ناگزیر به همزیستی اجتماعی مینمود . بعدها همزیستی اجتماعی در غیاثکلا بر محور تامین نیازهای اقتصادی ، بدلیل عدم کفایت منابع آب و زمین ، بیش از پیش گسترش یافت تا آنجا که ناگزیر به ایجاد مدیریت جمعی و اشتراکی برای اداره بعضی امور و فعالیتها شدند و در این راستا سیستم مدیریت ریش سفیدی بزرگان خانوار جای خود را به مدیریت کدخدا منشی و میراب داری سپرد . تا قبل از انقلاب ، مجموع نیازها و فعالیتهای مشترک جمعی و تصمیمات و اقدامات مربوط به آن در غیاثکلا تا آنجا که جنبه مادی داشت همچون مدیریت بر ( حمام ، تامین آب جهت سقایت مزارع ، حل و فصل اختلافات ، مراکز آموزشی ، مراودات اداری با سازمانهای شهری ، ایجاد امکانات رفاهی ، و ......) بر عهده کدخدا بود و آن کدخدا و میراب از طرف بزرگان طوائف انتخاب شده و از ایشان اطاعت میکرد . اهالی مسن غیاثکلا افرادی همچون مشهدی تقی حسین زاده ، کربلایی حسین رمضانی ، حاج ابوالقاسم قاسمی ، حاج نصراله غیاثی و حاج سلمان خرسندی را در منصب کدخدایی به یاد دارند . بعد از انقلاب نقش کدخدا کمرنگ و کمرنگتر شد تا آنکه خیلی زود جایش را به شورای منتصب بزرگان روستا داد . شورای مذکور تا سال 87 بعنوان یک تشکل رسمی مطرح نبود وبیشتر نقش کدخدای روستا را به عهده داشتند . در خصوص افرادی که سالها در شورای غیاثکلا فعالیت داشتند می توان از حاج ابوالقاسم قاسمی ، حاج علی (اسماعیل) غیاثی ، حاج رحمت اله غیاثی ، کربلایی حسن فرجپور و حاج عزّت فرجی نام برد که بصورت انتصابی از طرف بزرگان روستا از هر طائفه منصوب میشدند . با آمدن دولت اصلاحات در زمان ریاست جمهوری خاتمی و احیاء اصل شوراها در قانوناساسی ، تشکیلات شورای اسلامی در روستاها بطور رسمی ایجاد شد و فعالیتهای سنتی شوراها ، رنگ و بوی فعالیتهای اجرایی و اداری گرفت و طی دو مرحله چهارساله رتق و فتق تمامی امور اجتماعی و اقتصادی و سیاسی روستا به عهده این تشکل بود و در دوره شش ساله سوم ، دهیاری نیز بعنوان بازوی اجرایی به این تشکل اضافه گردید . اولین و فاحشترین تفاوت این دو تشکیلات شورایی ، چگونگی گزینش افراد و اعضاء آن شوراها بود . در اولین گروه از شوراهای قدیم افراد انتصابی برگزیده میشدند و لیکن اعضاء سه دوره جدید شوراها ، از طریق انتخابات و با رأی اکثریت افراد روستا انتخاب گردیدند . اعضاء شورای دوره 4 ساله اول عبارت از آقایان(علیرضا غیاثپور - محمد حسین زاده - عیسی شعبانی) بود . اسامی اعضاء شورای دوره 4 ساله دوم عبارت از آقایان(یحیی جالوی ، عیسی شعبانی ، جواد جالی) بود . و اعضاء شورا در دوره 6 ساله سوم ، آقایان(مصطفی علیپور - حسن تقی زاده - عیسی شعبانی) میباشند . در این دوره از انتخابات شورا که همزمان با انتخابات ریاست جمهوری برگزار خواهد شد ، نظر به اینکه شرط داشتن دیپلم برای اعضاء شورا جدی میباشد لذا این تشکل با افرادی متفاوتتر شکل خواهد گرفت و پای جوانترها به عرصه فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی روستای غیاثکلا باز خواهد شد و من به شخصه با داشتن پنجاه سال سن و دوستی و رفاقتی که با اعضاء فعلی و سابق شورای غیاثکلا داشتم و دارم ، این امر را به فال نیک گرفته و امیدوارم با تغییراتی که در ترکیب اعضاء شورا و مسئول دهیاری رخ خواهد داد ، انشاءاله ابهاماتی که در خصوص منابع وجوه و جذب عواید و درآمدهای روستا و چگونگی مصرف آن بدلیل عدم ارائه بیلان مالی از طرف شورا و دهیاری وجود دارد ، مرتفع شده و انظباط مالی قانونمند ، جهت حفظ بیتالمال از طریق ورود و خروج تمامی وجوهات به حساب بانکی دهیاری و صدور چک با دو امضاء (تحت نظارت ذیحساب) به وجود آید . تا کنون اسامی ثبت نام کنندگان برای شورای غیاثکلا ، چنین اعلام شده است : آقایان (عیسی شعبانی - علیمحمّد غیاثی - کریم علیپور اسپاهی - نادعلی محمدی - جاوید فرجی) . [ دوشنبه 16 اردیبهشت1392 ] [ 22:3 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
وقتی غروب روز دوازدهم دکتر جواد به من تلفن زد و با مسرّت ، موفقیت خود را در خصوص کسب موافقت حاج آقا غیاثی(حضرت آیت اله غیاثی ) به جهت شرکت در سیزده بدر فردا و حضورش در جنگل پلنگواز به اطلاع اینجانب رساند . بر غصهام صد چندان افزون گشت . زیرا تا آنموقع از اینکه نمیتوانستم سیزده بدر امسال را در جنگل پلنگواز و با جمع اهالی صمیمی غیاثکلا باشم مغموم بودم و اکنون از اینکه در کنار دکتر جواد و حاج کاظم و سایرین نمیتوانستم از نعمت همراهی پدر بهرهمند باشم غمناکتر و غصهدارتر شده بودم . لیکن آنچه موجب آرامشم میشد این بود که با همت دکتر جواد آرزوی دیرینه پدر بابت رفتن به جنگل پلنگواز برآورده میشد . چه بسا بارها و بارها که اشتیاق حاجیآقا را در خصوص دیدن جنگل پلنگ واز که بمدت 70 سال برایش ممکن نگردیده بود ، شاهد میشدم ، هر بار مصممتر از گذشته عزم خویش جزم مینمودم تا هرچه زودتر پدر را به این خواسته واصل نمایم . و اکنون که میدیدم این امر بزودی توسط شایستهترین فرد تحقق میپذیرد ، ضمن حسرت و تاسف از محرومیتی که نصیب من بود ، بسیار خوشحال و خرسند ، در پاسخ دکتر جواد که چگونگی اجرای این امر را با توجه به شرائطی که معمولاً بر سیزده بدر حاکم است مصلحتجویی میکرد ، سرشار از امتنان و سپاس خدمتشان عرض نمودم : وصف می است روی نكـوی حبيب ما از هر چه غير او همه را در حجاب كن مست و خراب آن مِی نوشين خاصهام مــرا به جام باده ی گلگــون خراب كن
![]() خوشبختانه به یمن حضور حضرت آیتاله در جمع شیفتگان و مشتاقان ، حال و هوای سیزده بدر امسال برای غیاثکلاهیها متفاوت و منحصر به فرد گردید و برگی خوشرنگ بر خاطرات سیزده بدری شان الحاق نمود . و فضای معنویای که با اقامه نماز جماعت به امامت این شخصیت برجسته در آن مکان و در آن اجتماع بوجود آمد بی شک از برکت ایام فاطمیه بود که نگذاشت طراوت طبیعت سبز جنگل پلنگواز غیاثکلا ، تهی از شمیم قدسی سیادت بنت سبزپوش نبی مکرم اسلام باشد و زهی سعادت آنان را که در آن جنگل و در این سیزده بدر ، اولین نماز جماعت فاطمی را برگزار نمودند . [ چهارشنبه 14 فروردین1392 ] [ 21:44 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
امسال سیزده به در طبق عادت چند ساله اخیر قرار شد با عموها بریم 13 به در . پدر طبق معمول مسئول کباب شد و داشت مرغها رو واسه فردا آماده میکرد . زمزمه این بود که 13 به در امسال متفاوت باشه . صحبتهایی از اومدن حاجآقا غیاثی به جنگل واسه 13 به در به گوش میرسید .
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ سه شنبه 13 فروردین1392 ] [ 22:27 ] [ محمّدصادق غیاثی ]
[ ]
نام سیزده بدر در سالهای بسیار دور نزد اهالی غیاثکلا بیگانه و ناشنیده بود . چند سالی گذشت تا تعداد اندکی از آنها که جهت تحصیل ، زندگی در شهرها را تجربه نموده بودند با نام سیزده بدر آشنا شوند و کمی بعد به انجام آن مبادرت ورزند و آنگاه چون بر تعداد ایشان افزوده شد بسیاری از جوانهای غیاثکلا سیزده را در پارک جنگلیهای آمل و نور و بلیران به در مینمودند و اکنون چند سالی است که سیزده بدر توسط اغلب غیاثکلاییها از تمامی سنین در جنگل پلنگباز ( پلنگواز ) انجام میپذیرد . و البته هستند هنوز اندکی از جوانهای مجرد و یا خانوادهها که بطور دائم و یا به اقتضای سفر ، سیزده بدر را در مکانی دیگر سپری نمایند . ![]() بقیه مطالب در ادامه مطلب ادامه مطلب [ دوشنبه 12 فروردین1392 ] [ 10:23 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
من سالهاست از زمانیکه مادرم در اسفند ماه سال 1375 به دیار باقی شتافت ، به این ماه و اموری که در این ماه واقع میشود ناخودآگاه توجه و حساسیت بیشتری از خود بروز میدهم تا آنجا که به این باور رسیده ام که ماه اسفند ماه رویدادهای ریز و درشتی است که مقرر بود طی یکسال انجام پذیرد ولی چون فرصت حاصل نشده ، با شتاب و عجله در این آخرین ماه سال به وقوع میپیوندد . مسائلی که اسفند سال جاری ظرف ایجاد آن بود نه تنها این باور را مستحکمتر نمود بلکه استثنایی بودن اسفند 91 را در تاریخجه غیاثکلا به ثبت رساند . درگذشت سه تن از بانوان غیاثکلا و وصلت سه زوج از چهار خانواده غیاثکلا و زیارکلا و آمیخته شدن مراسم ترحیم و ازدواج و حضور صاحبان عزا در مراسم جشن عروسی از موارد نادر و بیسابقهای است که کمتر مشاهده آن تحقق مییابد . اینجانب امکان حضور در مجالس ترحیم حاجیه صغری و حاجیه زبیده را نداشتم با اینکه شرکت در مراسم حاجیه صغری رمضانی (که فقط دختر عمه ما محسوب نمیشد بلکه قبل از فوت عمه بزرگ ( یعنی سکینه عمه ) بعنوان اولین و بزرگترین نوهی شیخ محمود مورد احترام و علاقه شیخ محمود و فرزندان او قرار داشت و بعد از فوت سکینه عمه به عنوان عمه ما تلقی میگردید) ، از مهمترین ضرورتها بود ولی علیرغم تلاش فراوان متاسفانه شرائط مقتضی نشد . از آنجا که عزیمت به مازندران برای روز 28 اسفند از خیلی وقت پیش برنامهریزی شده بود و از طرفی مراسم هفتم درگذشت مرحومه فاطمه زهرا غیاثی نیزدر این روز منعقد شده بود لذا امکان شرکت در مراسم ایجاد شد. وقتی در مسجد جهت قرائت فاتحه الکتاب حضور یافتم فرصتی پیش آمد تا عرض تسلیتی خدمت بازماندگان دو مرحومه تازه گذشته (حاجیه صغری مضانی و حاجیه زبیده تبخال ) داشته باشم و لیکن توفیق دیدن حاج مرتضی جال (شوهر مرحومه حاجیه صغری ) برایم مقدور نشد . از مسجد جهت رفتن به آمگاه نرگس خارج شدم . یکه و تنها از خلوت کوچه های غیاثکلا گذشتم و به قبرستان رسیدم . در قبرستان شاهد منظرهای دیدنی شدم که هرگز فکرش را نمیکردم . هیچکس در قبرستان نبود و حاج مرتضی جال کنار مزار همسر خود دو دست خویش بر سنگ قبر یله کرده بود و با خیال حضور همسر فقیدهاش نجوای عاشقانه داشت و بی همدمی خویش را به سوگ نشسته بود . ![]() ![]() ![]() ![]()
[ سه شنبه 29 اسفند1391 ] [ 10:54 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
انا لله و انا الیه راجعون اسفند سال جاری ، در ربودن و بردن اهالی روستای ما از اسفندهای سنوات گذشته پیشی گرفت و سه تن از بانوان روستای غیاثکلا را یکی پس از دیگری از جمع اهالی جدا کرد و به دیاری برد که جمع بیشتری از اهالی این روستا در آنجا گرد آمده اند و ما یادآوران و به یادبود نشستگان شان که در اینسوی آنان هستیم هماره با مرور خاطره آنها یادشان را گرامی داشته و زلالترین و معنوی ترین لحظات حیات خویش را با یادشان زندگی میکنیم .
مرحومه مشهدی فاطمه زهرا غیاثی آخرین فرزند مرحوم اسماعیل غیاثی همراه با برادران و خواهران از کودکی طعم یتیمی را چشید و فقدان پدر را تحت سرپرستی مادر احساس نمود . حدوداً چهل سال از خداوند عمر گرفت که در روز جمعه بیست و پنجم اسفند مفارقت از مادر را به شوق دیدار پدر خریدار شد و مادر را تنها گذاشت انشاء اله مغفرت ارزانی اش باشد و در جوار رحمت حق قرار گیرد . حقیر این ضایعه مؤلمه را به مادر و برادران و سایر بازماندگان مرحومه ، بخصوص حضرت حجت الاسلام شیخ عباس غیاثی تسلیت عرض نموده و صبر جمیل و اجر جزیل برای ایشان مسئلت دارم . [ شنبه 26 اسفند1391 ] [ 0:6 ] [ مدیر وبلاگ ]
[ ]
از دبستان كه ميپرسي و از دانشآموزان گذشته كه خبر ميگيري تازه تعبير شكوفهها براي دبستانيها معنا پيدا ميكند برايت و چنين است كه در زمستان هم بوي بهار ميرسد چون از دبستان ميگذري؛ دبستان شهيد اسماعيل قاسمي،اسفند 1391
براي ديدن ساير عكس ها به ادامه مطلب برويد
ادامه مطلب [ سه شنبه 22 اسفند1391 ] [ 14:20 ] [ محمّدهادی جال ]
[ ]
بازگشت همه به سوی اوست دیروز روستای غیاثکلا در ماتم از دست دادن یکی از اهالی بسر میبرد ،که امروز صبح مردم روستا ناگهان با شنیدن جمله "بازگشت همه به سوی اوست " از بلندگوی مسجد روستا نسبت به فوت یکی دیگر از اهالی روستا آگاهی یافتند. آری مرحومه حاجیه زبیده تبخال همسر حاج صادق مهدوی که سالها در بستر بیماری بود دیشب در ساعت ۱۱ به دیار باقی شتافت. روحش شاد جهت مشاهده نوشتهی کوتاهی از مدیر وبلاگ(محمدرضا غیاثی) به ادامه مطلب مراجعه نمائید. ادامه مطلب [ جمعه 11 اسفند1391 ] [ 12:26 ] [ بهروز علیپور اسپاهی ]
[ ]
بازگشت همه به سوی اوست
لحظاتی قبل صدای اذان به گوش رسید و خبر آمد که حاجیه صغرا رمضانی همسرحاج مرتضی جالی که در بستر بیماری و در بیمارستان امام رضای آمل بستری بودند سرانجام ندای حق را لبیک گفته و به دیارباقی شتافتند . روحش شاد و یادش گرامی لطفاًبرای مشاهده متن و عکسها که توسط مدیر وبلاگ تنظیم شده است به ادامهمطلب بروید
ادامه مطلب [ پنجشنبه 10 اسفند1391 ] [ 12:30 ] [ بهروز علیپور اسپاهی ]
[ ]
بازگشت همه به سوی اوست این روزها که همه در انتظار اربعین سالار شهیدان هستیم و در ماتم شهادت آن امام همام عزاداریم خانواده خرسندی در از دست دادن مادری مهربان ماتمی دیگر دارد . دیروز صبح حاجیه خانم سیّده بیگم هاشمی همسر حاج نادعلی خرسندی که مدتی در بستر بیماری به سر میبرد به دیار باقی شتافت . خدایش بیامرزد و مورد رحمت واسعه قراردهد . برای قرائت مطلبی در این خصوص که توسط مدیر وبلاگ(محمّدرضا غیاثی) نوشته شده است به ادامه مطلب مراجعه فرمائید . ادامه مطلب [ سه شنبه 12 دی1391 ] [ 20:8 ] [ بهروز علیپور اسپاهی ]
[ ]
در ابتدای کلام به استحضار اهالی غیاثکلا میرسد که نقش جناب آقای حجتالاسلام حاج شیخ حسین جال در راهاندازی و جمع آوری مطالب این
وبلاگ بسیار چشمگیر بوده است و در حقیقت یکی از منابع اصلی و مهم و موثق ، جهت گردآوری مطالب وبلاگ دلنوشته های غیاثکلا ، حضرت ایشان میباشد .
از این فرصت استفاده نموده و بدینوسیله از نامبرده تشکر ویژه خویش را اعلام مینمایم
.
نوشته زیر توسط اینجانب محمدرضا غیاثی (مدیر وبلاگ) نوشته شده است . اما این مطالب حرفهای اینجانب نیست ، بلکه فرمایشات و باورها و نظریات جناب حجتالاسلام حاج آقا جال میباشد ، که اینجانب حسب وظیفه امانتداری ، فرمایشات آن بزرگوار را ، به نظرمبارک شما خوانندگان گرامی میرسانم . *********** با سلام بر اهالی معزّز غیاثکلا ، اینجانب حاج شیخ حسین جال مفتخرم که یک غیاثکلایی هستم و از نوجوانی بسیار مشتاق بودم تا از گذشته روستا و سرگذشت پیشنیان این روستا مطلع شوم . به همین جهت مستمر کنار پدربزرگم ( مرحوم حاج رضا جال ) مینشستم و شرح حال روستا و اهالی آنرا از وی جویا میشدم و الحق که آن مرحوم اطلاعات خوبی از گذشته و حال غیاثکلا داشت . از آنجا که اطلاعات خویش را در مورد غیاثکلا کامل و صادق و جامع میدانم , لذا در خصوص مطالبی که در وبلاگ دلنوشته های غیاثکلا بقلم آقای محمدرضا غیاثی میخوانم اگر به مواردی برخورد نمایم که صحت نداشته باشد و یا اشتباه باشد . با نویسنده مطرح مینمایم تا به اصلاح آن مبادرت ورزد . و خوشبختانه تا کنون موارد قابل ملاحظهای وجود داشته که به اشاره اینجانب ، توسط نویسنده اصلاح شد . و لیکن در خصوص اینکه آقای محمدرضا غیاثی مدعی شده است ، یابا غیاث جد علیپورها میباشد ، با ایشان موافق نبوده و کراراً اصلاح آنرا گوشزد نمودم . اما متاسفانه این مطلب همچنان در وبلاگ وجود دارد و نویسنده وبلاگ بر صحت آن پای میفشارد و جهت اصلاح اقدام نمینماید . شنیدههای اینجانب بر این حکایت دارد که بهنگام مهاجرت جد پنجم اینجانب ( ابراهیم جال) و جدّ پنجم نویسنده وبلاگ ( محمد سلطان ) ، از جالیکلا به غیاثکلا فقط بابا غیاث در غیاثکلا ساکن بود و نام غیاثکلا به اعتبار تقدم سکونت وی بر این روستا نهاده شده است . و شنیدهام که بابا غیاث فرد تنهایی بوده و اولاد نداشته است و نسلی از خود باقی نگذاشته است . پس در نتیجه این فرد نمیتواند جدّ علیپورها باشد ، و قویاً این مطلب را مردود میدانم . زیرا جدّ علیپورها آقابرار بوده که سالها بعد از ایجاد غیاثکلا از اسپاهیکلا به این روستا مهاجرت نموده است . در پایان از اهالی غیاثکلا ، که این مطلب را میخوانند خواستارم که هرکس به سهم خود از مسنترین فرد خانواده خود این مطلب را جویا شود و نتیجه آنرا در قسمت نظرات ، اطلاع رسانی نماید . با تشکر شیخ حسن جال *************** از جناب آقای حاج شیخ حسین جال نهایت سپاس و مزید امتنان دارم که با علاقهمندی و تعصب زائدالوصف ، نسبت به صحت و سلامت مطالب مندرج در وبلاگ دلنوشته های غیاثکلا دغدغه دارند . و باعنایت به اینکه جناب آقای نادر غیاثپور نیز بر این باور میباشد که اولین نفری که به غیاثکلا وارد شده است جد بزرگ غیاثیها (محمدسلطان فرزند احمدسلطان و نوهی باباغیاث) میباشد . لذا اینجانب محمدرضا غیاثی ( مدیر این وبلاگ و نویسنده وبلاگ دلنوشته های غیاثکلا دابو ) نیز به سهم خود از خوانندگان اهل غیاثکلا خواهشمندم که از بزرگ خاندان خویش این مطلب را استعلام نمایند که ( آیا آقابرار غیاث (جد علیپورها ) و فرزند بابا غیاث بهمراه پدرش از اولین ساکنان غیاثکلا نبوده اند ؟) و سپاسگزار خواهم شد که نتیجه تحقیقات را ابلاغ فرمایند .
[ یکشنبه 26 آذر1391 ] [ 20:1 ] [ نویسندگان آزاد غیاثکلا ]
[ ]
بسم الله الرحمن الرحیم اول سخن تشکر می کنم از آقا محمدرضا غیاثی که چنین فضای را با فکر خلاقانه خود ایجاد نمود تا جمعی از دوستان در این فضای مجازی باهم باشیم و در بیرون از این فضا باهم دوستی کنیم و چه لذت بخش و زیباست این دوستی ها روزهای اول که وبلاگ دلنوشته های یک روستا شروع به کار نمود خیلی خوشحال بودیم(تمامی اهالی روستا)وهرجا می رفتیم بیشتراز گذشته از روستامان با غرور سخن میگفتیم و شروع به تعریف از روستا و همبستگی که بین اهالی هست(به نظر من تنها وبلاگی از روستا میباشد که اطلاعات جامع آن روستا در آن باشد) حرف می زدیم.و از نسل مان میگفتیم و خلاصه نقل چند وقته ی محافل دوستانه یمان و.. بود. و بعد گفتیم چه کنیم که در این کار با آقای غیاثی همکاری کنیم و در این امر(به نظر من) مهم برای آیندگان یاریش نماییم، و بعد به این فکر بودیم اهالی هم سهمی در نوشتن داشته باشند که متوجه شدیم آقا محمدرضا جلوتر از ما حرکت می کند و زحمت وبلاگ دیگری با نام دلنوشته های اهالی غیاثکلا را کشید.این وبلاگ هم محدود به افرادی که در داخل روستا زندگی میکردند میشد و از متفکران و تحصیل کردگان و اساتید و.... که بیرون از روستا زندگی میکردند بی بهره بودیم که باز آقای غیاثی وبلاگ دیگری به نام دلنوشته های آزاد غیاثکلا را تهیه و تنظیم نمود که از حق والانصاف به خوبی توانست غیاثکلایهایی که بیرون از روستا سکونت دارند را به این فضا بکشاند. از دوستان، همه دوستان اعم از خانمها و آقایان که یا خود غیاثکلایی هستند یا به نوع دیگری، ازغیاثکلایند(شبیه فامیلیهای تو در توی بینمدی که میگفتید گاهی افکار های خودمان را مینویسیم(که بسیار خوب است اما شاید، شاید بدون هیچ پشتوانه هدفی باشد) و سعی در تحمیل این افکاردر دیگران را داریم و دیگری هم برای دفاع از افکار خویش مطالبی را مینویسد که سعی دارد طرف مقابل را محکوم به افکار خویش کند. از همه چی و همه کس انتقاد می کنیم، راهکار زیادی برای پیشرفت کشوری به این بزرگی داریم اما برای پیشرفت روستامان که (دعا میکنم) هدف این وبلاگ بوده کمترین تلاش راهم نمی کنیم ودر این قسمت با رای ممتنع دادن خود را مبرا میکنیم و یا در این کار برای دفاع از خود سعی میکنیم با بازی با کلمات برای کار خود توجیهاتی بیاوریم که حتی وجدان خود را هم قانع نمیکند. میگذریم، اما ازتأمل و فکر کردن در این باره هر گزوهرگزنمیگذرم. اما پیشنهاد من این است همگام با نوشتن مطالب شاد- طنز-اجتماعی-سیاسی-پزشکی-ادبی و.... که واقعا نیاز است مطالبی درباره اینکه چه کنیم تا روستامان پیشرفت کند بنویسیم و مثل مطلب(علت دیوانگی) همه در نظردهی مشارکت کنیم تا راهی پیدا شود.و بیاییم آینده این روستا که آبروی ما، که همانا اصلات ما در در این جا خلاصه میشود و برگشت اصل و نصب ما به اینجاست را قشنگ تر وزیبا تر و بهتر از گذشته بسازیم که همانطور که دوستانِ همچون شما باعث بالیدن ما میشود طوری نشود که با کم کاری امثال ما افرادی در روستا پرورش پیدا کنند که اسم اینها را به عنوان بچه محل بردن باعث ناراحتی و گاهی خجالتی مان شود و بگوییم اینها از ما نیستند که امیدوارم همچنین اتفاقی هرگز نیفتد. عذر خواهی میکنم اگر با حرفهایم ناراحتتان کردم تمام سعی بنده ارتقاء این روستاست ، همین و بس
[ سه شنبه 7 آذر1391 ] [ 12:0 ] [ حميد حسين زاده ]
[ ]
اگر محرّمی که پیش رو داریم وصال دهد ، وبلاگ دلنوشتههای روستای غیاثکلا دوساله میشود . و باز اگر نیک نظر کنیم بوضوح مشخص است که در آن وبلاگ تحصیل مقاصد از پیش تعیین شده جندان حاصل نشده و بسیاری از گفتنیهای روستا بدلیل عدم دسترسی به اطلاعات ، ناگفته باقی مانده است . البته این امر یعنی عدم دسترسی به اطلاعات ، خود معلول علل مختلف است که میتواند یکی از آنها عدم تمایل بعضی اهالی برای ارائه مطالب و اطلاعات و خاطرات با نام واقعیشان باشد . لذا بمنظور رفع این دغدغه ، در این وبلاگ (وبلاگ دلنوشته اهالی غیاثکلا) فضایی ایجاد شده است تا هر کدام از اهالی غیاثکلا بدون اینکه شناخته شوند امکان نویسندگی در این وبلاگ را داشته باشند .
پر واضح است که نوشتهها میبایست در خصوص روستا و یا اهالی روستا باشد و هر گونه مطلب آزاد که خارج از شرح و حال روستای غیاثکلا و مسائل مربوط به این روستا باشد حذف خواهد شد . و همجنین بدیهی و مبرهن است که هرگونه مطالب نادرست و اهانت آمیز و ....... نیز دستخوش حذف و یا جرح و تعدیل قرار خواهد گرفت . بدینوسیله از اهالی دعوت میشود تا خاطرات و محفوظات و اطلاعات و مطالبی که در بارهی غیاثکلا و هر آنچه که به غیاثکلا مربوط میشود دارند را در وبلاگ دلنوشتهی اهالی غیاثکلا ( ghiaskoladaboo.blogfa ) با کاربری 99 و رمز ghiaskola ثبت نمایند . اینجانب (مدیر وبلاگ) بلافاصله آن مطالب را به قسمت " نویسندگان آزاد غیاثکلا " انتقال داده و فضای دلنوشتههای موقت را برای نگارشهای بعدی مهیّا و آماده مینمایم . برچسبها: دعوتنامه از نویسندگان آزاد غیاثکلا [ یکشنبه 30 مهر1391 ] [ 7:45 ] [ مدیر وبلاگ ]
[ ]
تابستان سال 1355 در زمین کاله غیاثکلا مشغول بازی فوتبال بودیم که یکی از بازیکنان ( اصغر جال ) از همان شروع بازی به بازیکنان هشدار داد که زیاد سرو صدا نکنند چون یکی از دوستان همبازیشان بنام محمود پس از چندماه بستری بودن در بیمارستان تهران ، بتازگی به خانه مراجعت کرده بود و اصلاً حالش مساعد نبود و از طرفی خانوادهاش هم دل و دماغ سروصدا را نداشتند . از آنجایی که محمود قبلاً همبازی ما بود اگر احساس میکرد که ما در حال بازی هستیم و او محروم از بازی است ، دلش میگرفت . بهمین جهت برای رعایت حالش آنروز را بسیار آرام و ساکت به فوتبال پرداختیم . هنوز ساعتی از بازی ما نگذشته بود که ناگهان صدای شیون و ناله و آه و فغان از خانه ی صالح عمو بگوش رسید . خانه صالح عمو در نزدیکی کاله واقع بود و سر و صدای آنجا بطور کامل شنیده میشد ، به محض شنیدن شیون سریع بازی را رها کردیم و به سمت خانه صالح عمو دویدیم . صالح عمو کنار ستون چوبی پلهها (سکو سر ) در حال مویه و زاری با صدای بلند میخواند : ( طاق بئیه مه جفت ریکا ، ببا بمیره - محمود ره بورده خدا ، ببا بمیره ) با شنیدن این شعر برای ما یقین حاصل شد که محمود فوت کرده است و از آن روز تا یکهفته دیگر به کاله برای فوتبال نرفتیم . صالح ابراهیمی ، نزد تمامی غیاثکلا عمو خطاب میشود . درحالیکه او و خانوادهاش (مرکب از شش نفر) در غیاثکلا کاملاً تنها بوده و هیچگونه فامیل و وابستهای نداشته و ندارند . زیرا صالح عمو ، در سن 30 سالگی از اسپاهیکلا به غیاثکلا مهاجرت نموده بود و با اینکه دارای زمین زراعی و سرمایه ای نبود ، نزد مردم صمیمی و غریبنواز غیاثکلا ماندگار شد و با کار کردن در خانه و روی زمینهای اهالی این روستا امرار معاش میکرد . هرچند صالح ابراهیمی هیچگاه در زندگی حتی از رفاه و تمکّن حداقلی برخوردار نبود ولیکن از زندگی در غیاثکلا و توجهی که اهالی نسبت به او داشتند خوشنود و راضی بود . صالح عمو دارای دو پسر بود . پسر بزرگ او داوود نام داشت و محمود پسر دوم صالح 4 سال کوچکتر از داود بود که در سن 15 سالگی در گذشت . يكي از دخترانش گلبهار خانم ساكن غياثكلا همسر حاج علی خاکی میباشد . و ساير دخترانش در خارج از غیاثکلا ازدواج نمودند . صالح عمو سالها با همسرش ( شهربانو نعمتی ) به تنهایی زیست و از سال 1388 بعد از فوت همسرش که تنهاتر شده است ، فقط دخترش گلبهار که ساکن غیاثکلا میباشد از او مراقبت مینماید . داوود پسر بزرگ صالح پس از ازدواج با دختری از درزیکلا ، بدلیل عدم اشتغال در غیاثکلا ، به روستای درزیکلا مهاجرت کرد و طی سی سالی که در آنجا به کشاورزی و رانندگی مزدا وانت اشتغال داشته ، همواره دلش با غیاثکلا بود و با اینکه غیاثکلا وطن او محسوب نمیشد ولی با تعصب و علاقه خاصی از غیاثکلا یاد میکرد . داوود ابراهیمی که پس از فوت برادرش محمود ، طی 35 سال تاکنون ، تنها یادگار (طاق پسر ) پدر بود ، دو روز است که پدر بیکس و تنهای خود را تنهاتر از قبل نمود و او را در فراق جانسوز خویش بیپسر گذاشت و به نزد محمود و مادرش شتافت . داوود از اواخر سال قبل به بیماری قلبی دچار شد و پس از معالجات مستمر نهایتاً دریچهی قلب خود را بدست جراحان سپرد . ولیکن گویا عارضههای آن بیماری دست از سرش برنداشت و چند روز قبل ، بهنگام کار در زمین به سر درد شدید دچار میشود و وقتی به پزشک مراجعه مینماید فشارش روی 18 بود که همزمان با تزریق آمپول برای پائین آوردن فشار ، بر اثر خونریزی داخل مغز دچار سکته مغزی شده و در سن 54 سالگی دار فانی را وداع گفته و پیکرش در آرامگاه روستای درزیکلا به خاک سپرده میشود . داوود با بجای گذاشتن 2 دختر و 3 پسر از خویش ، تداوم نسل صالح ابراهیمی را تضمین مینماید. خدایش مورد رحمت واسعه قرار دهد و صبر جمیل و اجری جزیل بر بازماندگانش عطا نماید . من به سهم خویش درگذشت این مرحوم مغفور را به پدر داغدار و تمامی افراد خانوادهاش و همچنین به وابستگان سببی آن مرحوم از اهل غیاثکلا ، تسلیت عرض مینمایم . موضوعات مرتبط: درگذشت داوود فرزند صالح ابراهیمی [ جمعه 3 شهریور1391 ] [ 22:21 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
گویا دنیا غریب تر از آنست که ما را شناختی نسبت به آن باشد . امروز در حال بررسی کامنتهای وبلاگ بودم که با کامنت خصوصی آقای حنظله رمضانی مواجه شدم . همینکه نظر را خواندم سرم داغ شد . برایم قابل باور نبود که در دهمین روز فوت کربلایی مصیب ، یکی دیگر از اهالی نجیب و ساکت غیاثکلا چشمان مشتاق اهالی و فرزندان و بستگان را از دیدن خویش محروم سازد و در این ماه خاص از سر سفره ضیافت الهی برخاسته و به سراپردهی کرامت و رحمت حقتعالی رهسپار شود . و غریبتر از دنیا ، ما اهالی دنیا هستیم که در عصر سرعت ارتباطات ، خبر فوت مرحوم حاج حسین سیفی را با تآخیر بیش از یکروز میشنویم .
مقارن بودن درگذشت این دو راحل رمضان ، مرا به یاد قرابت سببی آنها انداخت . زیرا مرحوم حاج حسین سیفی عموی همسر مرحوم کربلایی مصیب حسینی بود . مرحوم حاج حسین سیفی ، بزرگ خاندان سیفی با سنی بیش از نود سال ، آخرین فرزند پدرش سیفاله محسوب میشد . برادرانش غلام و عبداله و خواهرانش زینب و ربابه سالها پیش سر به تیره تراب نهادهاند. وی یکساله بود که پدرش سیف اله و مادرش معصومه جهت رهایی از ظلم و فشار ارباب (بابا خان نوری) از بهیکلا (مجاور کمانگرکلای قدیم) به غیاثکلا مهاجرت نمودند تا در پناه دایی معصومه یعنی کربلاییحاج آقا به زندگی آرام و عاری از جور ارباب دست یابند . نه ماه قبل وقتی در محضر این "کهنه سوار روزگار و مسنترین فرد این دیار" زانو زدم تا خاطراتی از گذشته و گذشتگان غیاثکلا برایم نقل کند . با هیجان خاصی از مهربانی و کرامت کربلایی حاج آقا خرقهپوش (پدر شیخ محمود) سخن میگفت و چنان در این شیفتگی ذوب شده بود که تمامی مجال این مصاحبه اختصاص به آن یافت و متاسفانه جمع آوری اطلاعات بیشتر میسر نگردید . مرحوم حاج حسین سیفی ضمن اینکه آرام و ساکت بوده و چندان در اجتماع حضور نداشت ، لیکن در تمام امور خیریه و مراسم مذهبی و اجتماعی و سوگواریهای ائمه اطهار مشارکت فعالانه داشت .
درگذشت این عاشق اهلبیت خاصه سالار شهیدان را به اهالی غیاثکلا و بازماندگان و بستگان بویژه فرزندانش آقای طالب آزادوار و آقای حسن آزادوار تسلیت عرض نموده و حشر او را با همنامش جضرت سیدالشهدا مسئلت داریم . موضوعات مرتبط: درگذشت حاج حسین سیفی [ چهارشنبه 18 مرداد1391 ] [ 17:37 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
عجب دنیای وانفسایی است و همه چیز آن ناگهانی و غیر مترقبه ، بطوریکه هیچ چیز آن قابل پیشبینی نیست صبح روز جمعه هفتم رمضان (ششم مرداد) پس از خوردن سحری و خواندن نماز صبح و کمی استراحت ، هنگام خروج از غیاثکلا بمنظور فاتحهخوانی تودیعی ، در قبرستان نرگس حضور یافتم . ضمن قرائت فاتحه یاد 89 متوفای مدفون در آرامگاه از ذهنم گذشت ولی هرگز تصور اینکه بفاصله یک شبانه روز ، احدی بر این جمع اضافه شده و تعداد دفنشدگان آرامگاه نرگس به 90 افزایش یابد ، به ذهنم خطور نکرد . دیروز ساعت 9 صبح به اراک رسیدم و یکسر به محل کار رفتم و وقتی ساعت 5 بعد از ظهر به منزل رسیدم (بدلیل بی خوابی شب قبلش که از ساعت یک نیمه شب ، پشت فرمان نشسته بودم) یکسره تا افطار خوابیدم و پس از افطار نیز بخاطر کم خوابی و خستگی مفرط به وبلاگ مراجعهای نداشتم تا از خبر فوت مرحوم کربلایی مصیب حسینی که در وبلاگ درج شده بود ، مطلع شوم . امروز به محض اینکه از اداره به خانه برگشتم بدون هیچگونه تاخیری یکسر به سراغ وبلاگ آمدم و با دیدن خبر فوت سقای ابوالفضلی غیاثکلا (موسوم به سقانفار مصیب داقلی (و پدر شهیدعلی حسینی ، بی اختیار آه از نهادم برآمد و دشنام بر این دنیای دنی و روزگار غدار نثار نمودم .
چون وقتی مظلومیت و سکوت و آرامش و سریهزیری و بیآزاری مرحوم در ذهنم تداعی شد خیلی دلم سوخت و بیاد جمله معروف پیامبر در وصف ابوذر " او تنها زندگی میکند، تنها میمیرد و تنها محشور میشود" افتادم که الحق در مورد او نیز بسیار صدق مینمود . مرحوم مصیب حسینی مشهور به مصیب داقلی (دای قلی - پسردایی) سقایی را از پدرش مشهدی یوسف حسینی ، به ارث برده بود . برادرش مشهدی رمضان بر عکس خودش بسیار بذلهگو و اهلبیان و سخنگو بود که متاسفانه عمرش چندان به دنیا دراز نبود تا میراث سقایی را از آن خویش نماید . نظر به اینکه مشهدی یوسف و فرزندانش رمضان و مصیّب از سادات نبودند ، میتوان نام فامیل حسینی را برای آنها دلیلی برای نام جدشان که به ظن قوی حسین نام داشت بحساب آورد . گفته شده است که مشهدی یوسف از اطراف بابل ابتدا به منقارپی مهاجرت نمود و آنگاه پس از ازدواج با ننهجان به غیاثکلا آمد و در غیاثکلا صاحب دو پسر بنام رمضان و مصیب گردید و چون دارای زمین زراعی مکفی نبود لذا روزانه با پای پیاده به امیرکلا میرفت و نان و خربزه و هندوانه نوبرانه جهت فروش به اهالی روستاها ( بطور خاص روستای غیاثکلا ) تهیه مینمود . مشهدی یوسف بسیار مذهبی و خوش مشرب بود بطوریکه اغلب شبها ، شبنشینی اهالی محل در منزل وی برگزار میشد . وی بسیار روحانیون را دوست میداشت و با دوتن از روحانیون امیرکلا رفت و آمد منزلی داشت . پسرش رمضان از حیث خلقیات ، شبیه او بود و بسیار نزد اهالی خواستنی و مطلوب مینمود بطوریکه در سفر دسته جمعی روستائیان به مشهد وی را نیز همراه خویش به مشهد بردند و مشیت چنین تعلق یافت تا مشهدی رمضان با داشتن کودک صغیر بنام علیرضا ، در همان سفر دار فانی را وداع گوید . مرحوم مصیب بر خلاف پدر بسیار آرام و تنها و منزوی بود . وی با کشاورزی در زمینهای زراعی اندکی که از پدر به او رسیده بود امرار معاش میکرد و با تنگدستی خویش میساخت و از فعالیتهای اجتماعی فقط و فقط به سقایی دهه محرم در سقانفار موسوم به نام خودش بسنده نموده بود . وی دارای دو پسر بود که یکی از آنها در آبانماه 1365 در جبهه باختران به شهادت رسید . همسرش حاجیه آسیه سیفی نیز در مرداد سال 1385 وی را ترک گفته و به دیار باقی شتافت . تنها مونس کربلایی مصیّب بعد از فوت همسر در این دنیا ، قبر شهیدش علی(مظاهر) و تنها پسر باقیمانده و سه دخترش بودند که هنوز دوسالی از به سامان رسانیدن آخرین آنها نگذشته بود که بمثابه زندگی آرام و ساکتش , با انتخاب مرگی آرام و بیصدا ، مظلومانه و تنها رهسپار عقبی گردید و در کنار شفیع شهیدش آرام گرفت . و بدینگونه برای همیشه غیاثکلا را از سقایت نجیبانهی خویش محروم ساخت . موضوعات مرتبط: سقّای غیاثکلا مرحوم مصیّب داقلی [ یکشنبه 8 مرداد1391 ] [ 16:2 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
بازگشت همه به سوی اوست ساعاتی پیش کربلایی مصیب حسینی که مدتها بیمار و در بیمارستان بستری بودند ندای حق را لبیک گفته و به سوی او بازگشت . خدایش او را مشمول رحمت خویش گرداند . موضوعات مرتبط: درگذشت کربلایی مصیب حسینی [ شنبه 7 مرداد1391 ] [ 13:39 ] [ بهروز علیپور اسپاهی ]
[ ]
چند وقته میخوام مطلبی بنويسم اما اينكه با چه لحنی بنويسم ، رسمی بنويسم يا راحت و خودمانی ، داستان بنويسم يا خاطره نویسی کنم ........... اصلا نمیدونم چرا اينجوری شدم ، بدجوری ماندهام . به باور من نوشتن در وبلاگ (آنچنان كه بعضی خارج از گود نشستهها فكر ميكنند) كارآسانی هم نيست . آخه هروقت تصميم ميگيری بنويسی ، خيلی بايد فكر كنی . فكر نه در مورد موضوع ، بلكه در مورد اينكه بعد از نوشتنت چه فكر میكنند ؟ مجبور میشوی بيشتر حرفهای دلت و شايد حتی مغز حرفهايت را قلم بگيری . مدام وسواس پیدا میکنی ، اينی كه داری مي نويسی و برای ارسال آماده میكنی ، به كسي بر نمیخوره ؟ خاطر مبارك دوستی رو آزرده نمیكنه ؟ كی بدش مياد ؟ كی خوشش مياد ؟ خواننده چه برداشتی خواهد داشت ؟ و چه قضاوتی خواهد كرد ؟ طبیعی است وقتی برای نوشتن يك مطلب ، به حاشيههايش بيشتر از متن (بيش از اندازه ) فكر كنی ومصلحتانديشی زيادی داشته باشی ، ديگر حرفی برای گفتن نداری . به عبارتی دیگر آن حرف ، دیگر حرف دلت نيست ، پس به دل نمینشيند . و خلاصه اگر حرفهای تودل ماندهی نويسندهای خيلي زياد باشد ، ديگر نويسنده نيست و نوشتهاش نه به خودش و نه كس ديگری كمكی نخواهد كرد ...... ، بگذريم .
و اما اون مطلب اینه که چند سالی هست که ماه رمضان سلانه سلانه توی تابستان گذر میکنه ، درست مثل 35 سال پیش . اونموقع من مجرد بودم و محصل ، و الان شاغل و عیالوار . اون موقع ، تابستون که مدارس تعطیل بود و هوای قم هم خیلی گرم میشد من بهمراه خانواده راهی غیاثکلا و بینمد میشدم و بدینترتیب توفیق این را میافتم تا از نزدیک نظاره گر کار طاقت فرسای کشاورزان برنج باشم . برداشت و درو برنج بمراتب سختتر از برداشت سایر غلات و محصولات میباشد. اونهم در هوای بسیار گرم تابستان ، الحق که با رنج و مشقت و استرس فراوانی همراه است . با این اوصاف اکنون تصور کنید که این فعالیت با روزهداری نیز ادغام شود . ( 1- گرمای تابستان 2- تلاش و کار پر مشقت برداشت برنج 3- روزه گرفتن در این شرائط ) حتی تصور جمع شدن این سه پدیده در کنار هم نیز عذاب آور است چه رسد به اینکه به چشم ببینی که عده ای از هموطنان بطور واقعی و عینی به این سه بلای زمینی و آسمانی مبتلا شدهاند . 35 سال پیش که گذر ماه رمضان توی تابستون افتاده بود . پدرم برای تبلیغ به مناطق خوش آب و هوای روستاهای دماوند(کوهان - وادان - آبسرد و....) میرفت و برخلاف رمضان سایر فصول ، خانواده را نیز با خود همراه میبرد . من که اونوقت ها پانزده ساله بودم دهه اول رمضان را با خانواده در دماوند میماندم و دهه دوم را به آمل ( غیاثکلا ) میآمدم و دههی سوم را مجدداً نزد خانواده برمیگشتم . بدینترتیب 10 روز از ماه رمضان را در کنار خویشاوندان برنجکار خویش ، شاهد فعالیت سرسختانه آنها جهت تراش ساقه های برنج و کسوگیری و کرزنی و .... بودم . بدون اغراق مشاهده وضعیت ناگوار و تعب آلود زارعین برنج برایم بسیار خجالتآور بود . زیرا ما سایهنشینان حتی حاضر به پذیرش روزهداری ، زیر وسایل خنککننده در هوای گرم قم نشده و به مناطق سردسیر دماوند پناه برده بودیم در حالیکه بستگان و خویشان ما با زبان روزه زیر آفتاب داغ و شرجی ، عرقریزان مشغول دشوارترین کارها بودند. و تازه این مربوط به اون سالها بود که شرائط ما سایهنشینان تفاوت خیلی زیادی با شرائط این تلاشگران نداشت ولی الآن این خجالت و شرمندگی صد چندان بیشتر و بمراتب مضاعفتر از آن روزگاران است . چون تصميم احساسی و غير كارشناسانهی كاهش ساعت كار كارمندان در ماه رمضان طی چند سال اخیر از طرف دولت که معلوم نیست چه هدف و مقاصدی را دنبال مینماید در مقایسه با کار و تلاش این هموطنان برای ما اداریهای زیر کولر نشین ، جز خجالت و شرم حاصلی دیگر ندارد . من نمیدانم ، - آيا با تقليل ساعت كاركارمندان ، ارائهی خدمات به مردم ، بهتر صورت میگيرد ؟ مگر نه اين است كه بزرگترين عبادت ، خدمت به خلق خداوند است ؟ - آيا حقوقي كه كارمندان دراين ماه مبارك دريافت میكنند، ازنظرشرعی شبههای به آن وارد نيست ؟ (5ساعت كار - 8ساعت حقوق) . - آيا با اینکار خودمان باعث وبانی ايجاد شبههی تقابل معنويت با تلاش و كار و سازندگی نیستیم؟ - آيا بهتر نبود به جای ديرتر شروع كردن كار ، كار كارمندان زودتر آغاز میشد و در آخر ، ساعتی زودتر به منزل میرفتند ؟ - آيا زودتر به سر كاررفتن ، نشاط بيشتری رادرمحيط كاربه وجود نمیآورد ؟ - چه فكری برای آن هايی كه كارمند نيستند شده است ؟!!!! همانهايی كه كارشان هرگز تعطيلی ندارد . - آيا كاهش كارساعت اداری ، بر ديگر بخشهای جامعه تاثير منفی نخواهد گذاشت ؟ چه میدانم ، شايد هم تصميمات اينگونه ، به جهت رفع برخی مشكلات مركزنشينان (تهران بزرگ) گرفته میشود . پدر بزرگی میگفت : ياد باد آن سالهايی كه با خدا بيشتر دوست بوديم . در گرمای طاقت فرسا ، 30 روز ماه رمضان را با زبان روزه ، از اول صبح تا غروب به كار مشغول بوديم .چه شكوهی داشت و چه لذتی . در پاسخ گفتم پدر جان هم اکنون نیز هستند کسانیکه در شرائط بدتر از آن روزگاران ، سناریوی عبادت در عبادت را به زیبایی به نمایش گذاشتهاند . فقط کافیست قدری چشم دلمان را بازتر کنیم و ببینیم که سنگ محک خدا برای بسیاری از هموطنان بمراتب سختتر از ماست . یکی پرستار است و یکی راننده تاکسی است و یکی کارگر ساختمان و یکی هم رفتگر خیابانهای شهرمان و یکی ............ اینها تماما کسانی هستند که جلوی چشممان هستند و سختی کارهایشان را میبینیم ، مثلا میبینیم که پرستار یا راننده تاکسی ، با زبان روزه در گرمای تابستان ، این یکی ناگزیر است درشتهای حاصل از ناشکیبایی یک بیمار را تحمل کند . و آن یکی تشنگی حاصل از زیر گرما بودن را . اگر سحرها هم همتی کنیم و سرکی از لای پنجره مشرف به کوچه و خیابان محلمان بکشیم قامتهای خمیدهای را میبینیم که لباسهای نارنجیشان دیگر نارنجی نیست و سیاه شدهاند . سمفونی صدای کشیده شدن جاروهای خاردار با زمین را میشود با حرکات دست رفتگران شنید و دید و حس کرد . اما باز هم این شغلی است که میتوان دید اما یک عده هم هستند که سخترین کار را دارند ، کمترین حقوق را میگیرند و بیشترین مسئولیت را بر عهده دارند . نزدیکهای افطار هم که از جلوی نانوایی رد میشوی میبینی که نانوای محله با آن زیرپیرهنی راه راه آبی رنگش جلوی تنور داغ ایستاده و با بوی نان و گرمای تنورش ذکر میگوید . این روزها که تب و تاب ساختمانسازی باز بالا گرفته و مردم خانههای قدیمی خاطره انگیزشان را به دست بساز بفروشها میسپارند تا چند واحد آپارتمان تحویل بگیرند کارگرهای ساختمانی را زیاد میبینی . کارگرهایی که هر کدام مجبورند کیسههای 50 کیلویی سیمان را روی دوششان بگذارند و پلههای ساخته ، نساخته ساختمان را بالا و پایین کنند تا چشمان منتظر خانواده (در شهرستانی که من و تو نمیدانیم ) را خوشحال کنند . دستهای چروک خورده و ترک ترک شده پیرمرد و پیرزنهای کشاورز که تابستان را مشغول رسیدگی و درو هستند زمانی که نماز ظهرشان را روی سجاده خاکهای داغ و سفت زمین زراعی میخوانند و قنوت میگیرند دیدنی است، اینجاست که لازم نیست بگویی نماز و روزههاتون قبول ، چون میدانی که خدا دست اینان را رد نمیکند . معدنکارانی که این روزها با زبان روزه مشغول عبادت در معبدهای خاکستری خود هستند ، معابدی که صدها متر زیر زمین هستند و تنهایی را باید با خدا قسمت کنند . آری اینجا سنگ محک خدا سختتر است ، یعنی اصلاً قابل تصور نیست . روزهاند اما باید زیر زمین بروند و پتک به دست بکوبند بر نفسشان تا آب دیده شوند ، مثل گرانسنگی که با هر ضربه پتک خالصتر میشود . اینجا خلوص هر زحمتکش روزهدار را میشود با دانههای عرقشان سنجید که هر بار با غلطیدن روی صورتهای خاکستری گرفته رنگشان عوض میشود . فکر نمیکنم ( کشاورز برنجکار ، دهقان مزارع ، کارگر ، نانوا ، معدنکار ، و یا رفتگر پیر محله ) وقت کند پای لبتاپش بشیند ! و این مطلب را زیر باد خنک کولر بخواند چرا که او الآن یا پای تنور است یا ...... موضوعات مرتبط: خاطره از ماه رمضان تابستان غیاثکلا [ سه شنبه 3 مرداد1391 ] [ 11:1 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
دابو منطقهی بسیار بزرگ تاریخی و ویژه از شهرستان آمل است که هم اکنون بیشترین سطح از جغرافیا و بیشترین نفوس ازجمعیت این شهرستان اختصاص به این منطقه دارد . منطقهی دابو از دو بخش دهستان دابوی جنوبی و دهستان دابوی شمالی تشکیل شده ، که اولی شامل 90 روستا و دومی دارای 28 روستا میباشد . این منطقه در سال چهلم هجری قمری (سال 695 میلادی) چون مقر پادشاهی اسپهبد دابویه ( پسر گیلگاوباره ) شد ، به این نام موسوم گردید . در متون قدیم زبان فارسی(پهلوی طبرستانی) دابو بمعنی بماناد بود که مفهوم امروزی آن ماندگار و جاودانه میباشد . اسپهبد دابویه ابتدا ولیعهد پدر در آمل بود و چون پدرش گیل گاوباره در مقر پادشاهی خود(پسایگیلان) درگذشت ، ابتدا وی جانشین پدر شد ولی در پی نزاع با برادر خویش (پادوسپان) ناگزیر گیلان و رویان را به پادوسپان سپرد و مازندران را برای خود برگزید و در منطقه ای نزدیک آمل استقرار یافت که از آن پس نام آن منطقه به دابو مشهور شد . گیل گاوباره (پدر دابویه) خود فرزند گیلانشاه و گیلانشاه فرزند فیروز و فیروز فرزند نرسی و نرسی فرزند جاماسب و جاماسب فرزند پیروز و پیروز فرزند یزگرد دوم و یزگرد دوم فرزند بهرام گور بود . نرسی جدّ گیل گاوباره عمویی داشت بنام قباد اول که چون فرزند ارشد فیروز محسوب میشد ، نخست به پادشاهی رسید . ولی وفتی به مزدک و مزدکیان پیوست توسط مردم ایران خلع گردید و حکومت به برادرش جاماسب سپرده شد . اما دیری نگذشت (دوسال بعد) که قباد مجدداً بر تخت شاهی نشست وپس از او پسرش خسرو انوشیروان دادگر پادشاه شد . منظور از ذکر این مطلب اینست که بدانیم قباد غیر از خسرو فرزند دیگری بنام کیوس داشت که کیوس نیز نوهای بنام باو داشت . و همین باو سرسلسله دودمان باوندی بود که باوندیان سالهای دراز اسپهبدان کوهستانهای لپور (مرکزهزارجریب) طبرستان بودند . و ضمناً دودمان قارنوندیان اسپهبدان کوهستانهای سوادکوه ، نیز از نسل سوخرا بودند و سوخرا در اصل سمت وزیری قباد را بر عهده داشت . بعد از فتح ایران بدست اعراب و انقراض حکومت ساسانی ، مازندران و گیلان باحضور سه دودمان از نسل پادشاهان ساسانی ( آل دابویه و پادوسپانیان ، باوندیان ، قارنوندیان ) چندین سده در مقابل مهاجمین حکومتهای مختلف اسلامی ( خلفای راشدین ، امویان ، عباسیان و ....) مقاومت نموده و از سیطره و سلطه آنها در بعضی از قسمتهای مازندران جلوگیری نمودند تا آنجا که حاکمیت پادوسپانیان تا زمان صفویه بر منطقه رویان جنوبی و طالقان استمرار داشت . هرچند از خاندانهای فوق ، اسپهبدان آل دابویه کمتر از بقیه دودمانها (فقط 119 سال) در مقر خویش منطقه دابوی آمل امارت داشتند ولیکن طی این سالها بعنوان دولت مرکزی نقش ایفاء نموده و باوندیان و قارنوندیان تا هنگام زوال آلدابویه (سال 108 هجری فمری - سال 761 میلادی ) تحت سیادت اسپهبدان دابویه حکومت مینمودند . در دوران حکومت دابویه کسي متعرض طبرستان نشد ، زيرا سالهاي حکومت او همزمان با درگيري خليفه چهارم علی ابن ابیطالب و معاويه بود و حکومت مرکزی اسلام از طرفی مشغول اختلافات و حوادث عراق و شام و عربستان شده بود و فرصتی برای ادامه فتوحات در مناطق تسخیرنشدهی ایران را نداشت و از طرفی لشکر مهاجم عرب درگیر حفظ و حراست از متصرفات خویش در مرزهای شرقی ایران بودند و توان درگیریهای دیگر را نیز نداشتند . علاوه براینها عبور از کوهستانهای رسوخ ناپذیر البرز و حضور چهار حاکمیت مقتدر از نسل شاهان ساسانی که برخوردار از پشتیبانی غیور مردان طبرستانی ودیلمی نیز بودند ، امکان هرگونه یورش و تعرض را از مهاجمین عرب میگرفت . شایان ذکر است توفیق اسپهبدی دابویه در طول 16 سال حکومتش ، فقط منحصر به حفظ قلمرو پادشاهی از هجوم اعراب نمیشد بلکه طی این مدت او موفق شده بود محدودهی پادشاهی حویش را تا نیشابور گسترش دهد . پس از فوت دابویه (در سال 56 فمری - 711 میلادی) پسرش فرخان اول ، اسپهبدی مازندران را برعهده گرفت . حکومت فرخاندابویه معاصر با حکومت بلا منازع معاویه بود و چون معاویه از مسائل و منازعات داخلی فراعت یافته و حکومتش ثبات گرفته بود ، لذا دنباله فتوحات عربی اسلامی را در خاک ایران از سرگرفت . در راستای این سیاست ، يکي از سرداران معاویه بنام مصقله بن الهبيز به معاويه قول داد تا با 4000 رزمنده ، طبرستان را فتح نمايد . یورش مصقله در سال 58 فمری به طبرستان شکستي تلخ را براي او و همراهانش به بار آورد . او و سپاهش براي حمله ، مسير مستقيم ري تا آمل و گردنههاي پر پيچ و خم آن را برگزيدند و در همان گردنهها بدون حتي مختصر جنگي با فرخان که اکنون به جاي دابو پادشاه طبرستان بود ، کشته شدند . البته در زمان فرخان ، اعراب چندین بار به طبرستان حمله کردند اما پیوسته شکست میخوردند زیرا شجاعت و کیاست و مردممداری فرخان مانع از پیروزی آنان بود . بهمین جهت اعراب فرخان را ملقّب به ذوالمناقب نمودند. اسپهد فرخان اول تا سال 73 فمری به خوبي در برابر اعراب مقاومت نمود ، و قلمرو خويش را بخوبي از نفوذ سلطه اي اعراب حفظ کرد ، او يکي از بزرگترين و مقتدرترین پادشاهان طبرستان بود که از 711 تا 728 میلادی بر طبرستان فرمانروایی میکرد . با قيام ابومسلم خراساني در سال 102 هجری فمری و به سبب تزلزل پايههای خلافت امويان و آمادگي انتقال خلافت به عباسيان ، خوشبختانه تا زمان خلافت منصور دوانيقي دومين خليفه عباسي کسي به فکر طبرستان نيفتاده و مزاحمتي فراهم نياورد . از اين رو مردم طبرستان در دوران آل دابویه که از 695 میلادی تا 748 میلادی توسط اسپهبدان به شرح ذیل اداره میشد ، در آرامش و آسايش بودند . 1- دابویه ( از 695 تا 711 میلادی مقارن با 40 تا 56 هجری فمری) 2- فرخان اول یا فرخان بزرگ (از 711 تا 728 میلادی مقارن با 56 تا 73 هجری فمری) 3- دادمهر ( از 728 تا 740 میلادی مقارن با 73 تا 86 هجری فمری) 4- فرخان دوم ( از 740 تا 748 میلادی مقارن با 86 تا 94 هجری فمری) پنجمین فرمانروای آل دابویه اسپهبد خورشید در سن چهارده سالگی در سال 748 میلادی (94 قمری) به پادشاهی رسید و اوائل سلطنت او همزمان با سقوط امویان بدست عباسیان به فرماندهی ابو مسلم خراسانی بود . با کشته شدن ابومسلم بدست منصور دوانیقی از سوی پیروان ابومسلم قیامهایی بر ضد عباسیان صورت گرفت که اسپهبدان نیز تحرکاتی در این قیامها ازخود بروز میدادند . همین موجب شد تا منصور دوانیقی نسبت به فتح طبرستان عزم خویش جزم نماید . بر این اساس منصور ولیعهد خود مهدی را به ری فرستاد تا هم از سرایت شورش خراسان به سایر نقاط جلوگیری کند و هم برای فتح طبرستان زمینهسازی کند . متاسفانه اتکاء به شیوه های مکارانه توسط مهدی و از طرفی بیتجربگی اسپهبد خورشید باعث شد تا نفوذ عباسیان در قسمتهای جلگهای طبرستان زمینه را برای شبیخون داخلی فراهم نماید بطوریکه همین امر به سقوط آل دابویه در سال 107 قمری برابر با 761 میلادی و تصرف و فتح طبرستان (بجز کوهستانهای تحت اختیار باوندیان و قارنوندیان ) منجر گردید . موضوعات مرتبط: دابو [ پنجشنبه 22 تیر1391 ] [ 19:50 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
در پست قبل (خاطرات ورزشی 3 ) ، بعد از مشاهده والیبال نوجوانان و جوانان نوپای غیاثکلا و مشارکت در بازی آنها و گفتگو با بازیکنان و شنیدن درد دلهایشان ، متوجه شدم که عدهای دیگر از جوانان غیاثکلا از دوسال پیش تا کنون با بازی فوتسال ارتباط مستقیم داشته و علیرغم مشکلات و دشواریهایی که با آن مواجه هستند ، صبح هر جمعه را به این امر اختصاص دادهاند . این گروه ازجوانان با اینکه همه در یک مکان ساکن نیستند تا هر جمعه به راحتی بتوانند گردهم جمع شده و به ورزش بپردازند ، ولی باز علیرغم مشکلات با اراده و اشتیاق بس ستودنی و ضمن رعایت صرفه و صلاح مادی ، بگونهای برنامهریزی نمودهاند تا از مکانهای مختلف ( آمل - غیاثکلا - طولهسرا و....) به مکان ثالثی همچون مرزنگو که دارای سالن ارزانتر (نسبت به آمل و دابودشت ) میباشد عزیمت نموده و با یکساعت و نیم بازی و ورزش مفید ، خستگی و ملالت روحی و عاطفی خویش را التیام بخشند . خوشبختانه برای اینجانب توفیق حاصل شد تا در روز جمعه دوازدهم خرداد ، در اجتماع گرم و صمیمی این گروه حضور داشته باشم و از نزدیک علاوه بر لمس مشکلات و مسائلی که با آن روبرو هستند ، از میزان مهارت و تسلط شان در این رشته ورزشی نیز وقوف یابم . و البته من هم همانند مهندس محمدتقیغیاثی که چند ماه قبل بهمراه پسر ارشدش علی در بازی فوتسال این جوانان شرکت داشت ، آرزو کردم کاش اینچنین سالن و سولهای در زمین کاله غیاثکلا نیز ساخته میشد تا جوانان هر هفته مجبور نباشند با تحمل زحمت و مشقت ، چهار ساعت وقت خود را بخاطر یکساعت و نیم بازی مصروف نمایند .
باسر علیپور - نعمت حسینیان
شمسالدّین غیاثی - ابراهیم غیاثی - فریدالدّین غیاثی - مصطفی غیاثی - نیما غیاثی
جاویدعباسپور - فریدالدّین - بهروز علیپور - نیما - فاضل اسماعیلزاده - ابراهیم
عارف شیرویی - شمسالدّین غیاثی
کمیل بزرگی - عارف شیرویی - بهروز علیپور - فاضل اسماعیلزاده - مصطفی غیاثی سالن سرپوشیده مجتمع ورزشی روستای مرزنگو از ساعت نهونیم تا یازده صبح هر جمعه بمیزان یکساعت و نیم با مبلغ 130000 ریال در اجاره تیم فوتبال جوانان غیاثکلا میباشد . ترکیب اولیه بازیکنان فوتسال منحصر به 10 نفر از جوانان غیاثکلا بود که برای تکمیل نفرات جهت یک بازی معمول و متداول ، تعدادی از جوانان فامیل نیز به آن اضافه شدند .البته گاهی بعضی از جوانان غیاثکلا در تعدادی از جلسات بطور پراکنده حضور دارند . ترکیب 10 نفری جوانان غیاثکلا که از ابتدا بطور ثابت تشکیل دهنده تیم فوتسال میباشند عبارتند از : 1- شمسالدّین عیاثی 2-بهزاد علیپور 3- کریم علیپور 4- فریدالدّین غیاثی 5- نعمت حسینیان 6- یاسر علیپور 7- میثم علیپور 8- مصطفی غیاثی 9- محمدعلی علیزاده 10- مقداد علیپور دیگر جوانانی که غیاثکلایی نبوده ولی از اعضای ثابت تیم میباشند عبارتند از : 1- جاوید عباسپور 2- عارف شیرویی سایر جوانانی که گاهی اوقات به این گروه 12 نفری ثابت اضافه میشوند عبارتند از : 1- فاضل اسماعیل زاده 2- علی عباسپور 3- کمیل بزرگی 4- ابراهیم غیاثی 5- پیمان علیزاده 6- احمد آزادوار 7- نبی اله خرسندی 8-حبیب اله خرسندی پر واضح است که شرح و بیان کاملتر از چگونگی و اوضاع فوتسال ، میبایست توسط بازیکنان اصلی تیم (که خوشبختانه بعضی از آنها نویسنده این وبلاگ نیز میباشند) صورت پذیرد . و شایسته است هر هفته هم گزارشی از ورزش خودشان یعنی فوتسال و هم گزارش از سایر ورزشهایی که در روستا و یا توسط اهالی روستا انجام میپذیرد همراه با عکس و مصاحبه در این وبلاگ یا سایر وبلاگهای وابسته ( مثل غیاثکلا نیوز ) ارائه نمایند . لطفاً برای دیدن عکسهایی که از بازی فوتسال روز جمعه 12 خرداد گرفته شده است به ادامهمطلب مراجعه فرمائید . موضوعات مرتبط: خاطراتورزشی(4)فوتسالجوانانغیاثکلا ادامه مطلب [ چهارشنبه 31 خرداد1391 ] [ 21:6 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
دو هفته قبل غروب پنجشنبه یازدهم خرداد به اتفاق خانواده و 3 تن از پسرانم ، وارد غیاثکلا شدم . چون شب جمعه بود مستقیم به سمت آرامگاه نرگس رفتیم تا ثوابی از زیارت اهل قبور بهره گیریم . به محض ورود به قبرستان چشم ما به عدهای نوجوان غیاثکلایی افتاد که در قسمت جنوبی گورستان مشغول بازی والیبال بودند. بعد از خواندن فاتحه ، به صحنه بازی نزدیکتر شدیم و ضمن تماشای والیبال با بازیکنان آشنا شده و با ایشان به گپ و گفت پرداخته و اندک زمانی نیز در بازیشان مشارکت نمودیم ، لطفاً شرح و تصویر این گفتگو را در ادامهمطلب پیگیری فرمائید .
بعد از اینکه از آنها جدا شدیم و داخل اتومبیل نشستیم ، همه تخت تأثیر این دیدار و گفتگو بودیم ، در این وضعیت زبان دو فرزندم که در آمل سکونت دارند نیز به گلایه و شکایت و درددل کردن باز شد و در خصوص مشکلات فوتسالی که هر هفته صبح جمعه به اتفاق چندتن از جوانان لیسانس و فوق لیسانس و دانشجوی غیاثکلا در مکانی دور از غیاثکلا برگزار مینمایند سخن گفتند . متعاقب آن مقرر شد تا اینجانب شخصاً در مکان فوتسال حضور یافته و از نزدیک ضمن تماشای بازی آنها ، از مشکلات آنها نیز آگاه شوم . از آنجا که زمان مقرّر برای بازی فوتسال ساعت نه و نیم صبح جمعه (فردای همانروز) در سالن ورزشی روستای مرزنگو بود لذا نیاز به صبر و تحمل زیادی برای گذشت زمان نبود . بالاخره آنروز شب ، و آنشب نیز صبح شد . و طی هماهنگی مجددی که مابین بازیکنان فوتسال (که بعضی در غیاثکلا و بعضی در آمل و یکنفر نیز در طولهسرا ساکن بودند) صورت گرفت ، سرانجام گروه رآس ساعت 9/5 در مکان اشاره شده ( سالن سرپوشیده مجتمع ورزشی مرزنگو ) حضور یافته و همچون روال گذشته به بازی مشغول شدند . شرح و توصیف بازی فوتسال جوانان غیاثکلا در پست و نوشتار بعدی تقدیم میگردد . خواهشمند است جهت آگاهی از چگونگی والیبال نوجوانان غیاثکلا به ادامه مطلب مراجعه فرمائید . موضوعات مرتبط: خاطرات ورزشی (3) - والیبال در غیاثکلا ادامه مطلب [ دوشنبه 29 خرداد1391 ] [ 19:27 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
جلوترها در نوشتار خاطره ورزشی (1) ، ابداع و آغاز بازی فوتبال توسط جمعی از نوجوانان 14 ساله غیاثکلا در گوشهای از مرتع اصلی این روستا (یعنی کاله) که در شمال این روستا واقع است ، را توضیح دادم . در این نوشتار عزم آن دارم که تا حدی فرآیند تبدیل بازی فوتبال به ورزش فوتبال را شرح دهم تا جوانان و نوجوانان کنونی این روستا بدانند که با دست خالی اما علاقه و انگیزه قوی نیز میتوان به اهداف از پیش تعیین شده دست یافت . تابستان آن سال (1355 شمسی) هر روزه دو ساعت مانده به غروب ، جوانان در کنار سایر بازیها و سرگرمیهای خویش بطور جدی به فوتبال میپرداختند . در حالیکه زمینبازی ایشان ، قطعهزمینی در منتهیالیه جناح غربی کاله بود که با تمام ناهمواریش ، نسبت به سایر قسمتهای کاله کمی هموارتر مینمود . هیچکدام از بازیکنان دارای لباس ورزشی نبوده و اکثراً هنگام بازی از طرف بالاتنه لخت بوده و تنها پوشش آنها شورت پارچه ای ننهدوز بود . توپ بازیشان پلاستیکی بادی و بسیار معمولی بود که بعضی وقتها آنقدر کم باد میشد که بهنگام دریبل زیر پا گیر میکرد . قابل توجه اینکه هیچکدام از بازیکنان کفش نداشتند و با پای برهنه بازی میکردند . این بازیکنان نه تنها مشوقی نداشتند بلکه برخی اوقات با موانع و مخالفتهایی از طرف صاحبان چهارپایانی که در کاله چرا میکردند نیز روبرو میشدند . در تابستان آن سال پای بازیکنان تازهکار به توپ آشنا شده بود و بازیشان آنقدر قوام یافته بود که بتوانند بطور مطلوب فوتبال قابل قبولی ارائه نمایند . آن تابستان تمام شد و من به قم برگشتم و بقیه نیز با شروع مهر به درس و مدرسه پیوستند . و بدین شکل بازی فوتبال تا تابستان بعدی تعطیل شد . تعطیلات نوروز سال 1356 شمسی ، سفری به غیاثکلا داشتم ، خوشبختانه در همان چند روز تعطیل ، بازی فوتبال برقرار بود با این تفاوت که بر تعداد بازیکنان افزوده و اوضاع کفش و توپ برای بازیکنان روبراه شده بود . و حتی جهت تسطیح زمین و کاشت دروازه چوبی بدون تور ، برای سه ماه تابستانی که پیشرو داشتند برنامهریزی و تصمیمگیری شد . این امر موجب گشت تا نقشه هایی نیز در ذهن من پرورانده شود . و وقتی از سفر نوروزی به قم برگشتم با اندوخته توجیبیام که از محل شهریه طلبگیام در مدرسه حقانی حاصل شده بود وسایلی تهیه کردم تا با آن ، شرائط لازم برای تشکیل دو تیم مستقل و رسمی بوجود آید تا با اتکاء به آن انگیزه فوتبال حرفهای در جوانان غیاثکلا تقویت شود و بازی فوتبال به ورزش فوتبال تبدیل شود . لذا برهمین اساس ، دو تیم آریا و مهر و هر تیم متشکل از 7 نفر تشکیل شد . اصغر خاکی(جال) بعنوان کاپیتان تیم آریا و جواد(محسن) غیاثی بعنوان کاپیتان تیم مهر برگزیده شدند . ترتیبی اتخاذ شد که هرتیم علاوه بر دروازهبان دارای دونفر دفاع و دونفر وسط و دونفر حمله باشد . برای هر بازیکن کارت شناسایی صادر شده و جایگاه وی در کارت بر اساس مهارت و استعدادش مشخص شده بود . من اغلب دروازهبان تیم مهر بودم و بعضی وقتها نقش دفاع را بعهده میگرفتم . هر روز عصرانه طی دوساعت ، بطور جدّی دو مرحله مسابقه مابین این دو تیم محلی برقرار میشد . این مسابقات مستمر و متوالی ، برای آمادهسازی و افزایش سطح مهارت دو تیم آنقدر موثر بود که جوانان غیاثکلا به آنچنان اعتمادبهنفسی دست یافتند که جهت رویارویی و مسابقه با بازیکنان حرفهای تیم دیوکلا (قائمیه فعلی) پروا ننموده و با شهامت به مصاف آنها رفتند . هر چند در مقابل تیم دیوکلا شکست را پذیرفتند ولی در مقابل تیمهای بینمد و جالیکلا و کمانگرکلا و ... پیروزمندانه زمین بازی را ترک مینمودند . به هر تقدیر تابستان 1356 شمسی گذشت و چون از دیماه 1356 کشور دستخوش انقلاب شد لذا در تابستان سال بعد (1357 شمسی) ، ورزش فوتبال در غیاثکلا از رونق افتاد و جوانان توفیق بازی مداوم را از دست داد و متاسفانه این نسل چون در گیر مسائل و هیجانات انقلاب و بعد از انقلاب شد دیگر نتوانست بطور منسجم و تشکیلاتی در قالب تیم رسمی به فوتبال بپردازد . اما گروههای دیگر از نوجوانان و جوانان ، یکی پس از دیگری ، این ورزش را فعال نگهداشته و نگذاشتند چراغ آن خاموش شود و برای اینکه زمین کاله از طرف مالکان زمینهای کشاورزی همجوار کاله ، بیشتر و بیشتر مورد تجاوز و تعرض قرار نگیرد با کمکهای مالی خیرین و همت جوانان ، دور زمین فنسکشی شد . خوشبختانه طی جند سال اخیر تاکنون ، گروههای مختلفی از جوانان و نوجوانان با اندک امکانات موجود ، علاوه بر ورزش فوتبال ورزش فوتسال و والیبال را نیز احیاء نموده و با تحمل سختیها و صعوبت فراوان اوقات فراغت خویش را به آن اختصاص دادهاند . در پست بعد به تبیین و توصیف این ورزشها میپردازیم .
موضوعات مرتبط: خاطراتورزشی(2) فوتبال سال 1355 [ جمعه 26 خرداد1391 ] [ 0:47 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
حج سفر آسمانی
لب ها به ذکر گشوده شده است، دیگر اختیار قدمهایت از خودت نیست ، گویی جذبه ی کعبه ترا به سمت خود می کشد. سر از سجده بر می داری، کعبه مهربان، تو را به سوی خویش می خواند، و تنها اشک میریزی و مبهوت این جذبه عاشقانه ای،هنوز در باورت نمی گنجد که .... نمیتوانی سخنی بگویی جز شکر دیدارش. سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است... اینجا همه چیز در عین کمال است، و در می یابی که خواست خدا برای تو در منتهای کمال است و پایدار! سپاس می گذارم خدای را که پروردگار عالمیان است، جز خدا قدرت دیگری را نمی بینی آری همه چیز تجلی خداست در هر چهره ای نور خدا را می بینی و مهربانی بیکران آن جان لا یتناهی را با تمام وجود حس می کنی. دوست داری بروی نزدیک و با تمام وجود در آغوشت بگیری اش و دستهایت را به دور کمرش حلقه بزنی، اما...تو بسیار کوچک هستی و او بسیار بزرگ، دستهایت کوچکتر از آن است که بتوانی به دور کمرش حلقه کنی ... بلند می شوی و با جماعت نزدیکتر می روی، بین دیوار کعبه و مقام ابراهیم(ع)، محدوده اصلی طواف.قدری به دور سرش می گردی تا در برابر حجرالاسود قرار می گیری، طواف آغاز می شود. همچون پروانه به دور شمع ،به دور کعبه می چرخی! و فراتر از آن محبوبت را حاضر می دانی، دوست داری به دور خدایت بگردی، اما تو از خدایت جدا نیستی ، تو با او یکی هستی ، منزل اصلی اش در دل توست......و تو گریان می شوی، و هنوز احساس خوشایند وصال تمام وجودت را تسخیر خودش کرده است.طواف تمام می شود، تمامی صورتت خیس خیس شده است، اشک به پهنای صورتت نشسته و از عرق شرمساری و توبه، تمام لباس احرامت خیس شده، اما این اشک ، اشک شوق است.. سلام هم ولایتی های عزیز جمعه چند تن از اهالی غیاثکلاه به خانه خدا مشرف شدند که از جمله ی آنها حاج یوسف نیکپور و حاجیه خانمش و.... دعا میکنم که قسمت تمام مشتاقان بشود انشاءالله. موضوعات مرتبط: لبیک اللهم لبیک [ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 8:22 ] [ حميد حسين زاده ]
[ ]
روز کشاورزیاز دوردست، آوای خروسی به گوش می رسد که انسان های سحرخیز را به فعالیت فرامی خواند. پهنه آسمان با سپیده صبح درمی آمیزد و کشاورز، بیل بر دوش می نهد و با گام هایی استوار، چشمانی درخشان و لبانی خندان، پای در راه می نهد و به سوی مزرعه گام بر می دارد. او زمین را می شناسد و پیوندی ناگسستنی با آن دارد.آری نشا در غیاثکلاه امروز شروع شد و ملا حسین غیاثی و چند تن دیگر امروز کار نشا را شروع کردند موضوعات مرتبط: روز کشاورزی [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 8:15 ] [ حميد حسين زاده ]
[ ]
بهار آمد تا بگوید : حتی اگر نمی شود که همیشه سبز ماند ، ولی می توان دوباره و دوباره و دوباره ، سبز و پر شکوفه و پر از جوانه شد ...
سال شروع شد و مردم روستا در هر حالتشان با بیل یا با پاچه های بالا زده شلوار که نشان از رفتن به زمین کشاورزی یا در حال برگشتن از آن میباشد ودر مهمانی ها که همش صحبت از خزانه برنج و آماده کردن زمین کشاورزی و... میباشد که اینها همه نشان دهنده این میباشد که کار کشاورزی در غیاثکلاه به گرمی شروع شده و هوای روستا در این دو روز بعد سیزده بدر خوب میباشد. این روزها که روزهای شروع کشاورزی میباشد یاداور سختی های نکرده کار بهانه های الکی رفتن به سر کار و کار نکردن یا اظهار بلد نبودن کار و ..... برایم میباشد یادش بخیر اما باز شروع شدو آمدنش را نشانه ای از سوی خداوند میدانیم. موضوعات مرتبط: تبریک سال نو و شروع کار در روستا [ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 8:15 ] [ حميد حسين زاده ]
[ ]
صد سال به سالهای قبل ایام نوروز در من حالتی از شادی و حزن توأمان به وجود میآورد . نمیدانم چرا . شاید بعضي از اهالي غياثكلا (هرچند اندک) نيز مثل من باشند و من این مطلب را برای همین عده مینویسم . به نظر می آید چیزهایی داشتهایم که امروز نداریم و فکر چیزهایی که داشتهایم و از دست دادهایم ما را غمگین میکند . مثلا یاد نوروز سالهای پیش (هر سال نسبت به سال قبل و سالهای پیشتر) ، یاد بگو بخندهای بدون دلنگرانی در دید و بازدیدها و گشتوگذارها ) . در سالهای دورتر وضعیت بدانگونه بود که برای همه امکان شاد بودن وجود داشت . در غیاثکلا خانهها ساده و بی آلایش بود و همه محصور در باغ و گیاه و دارودرخت و مملو از نغمههای پرندگان خوشخوان و صدای جیرجیرکان و قورباغهها ، با مردمی ساده و صمیمی ، که اگر تلویزیون و پیامهای نوروزی و نمایشات و موسیقی های کاذب و تصنعی وجود نداشت ، بجايش میتوانستی از گفت و گوها و نقل خاطرات و ابراز محبت کردنهای راستین و پر مهر بستگان و آشنایان دل خویش را طراوت بخشیده و از خوشی و شادی ماندگار بهرهمند شوی . اگر امکان گرفتن اسکناسهای درشت عیدی اندك بود ، بجايش میتوانستی با تخم مرغ رنگییهایی که از دست مادربزرگان و عمهها و خالهها و زنعموها و زندائیها و دیگر کدبانوهای قوم میگرفتی ، دنیایی زیبا و سرشار از شادی و شادكامي برای خویش بسازی و در آن عطوفت و عشق را به تماشا بنشینی . در آن سالها ، گرچه هیچکدام از این امکانات پر زرق و برق و خوراکیهای جورواجور نبود ولی وجود اندک خوراکی ( در حد تکه نان و یا کلوچه محلی ) که از دست پرمهر پدربزرگ یا مادریزرگ و یا بزرگان و بانوان فامیل میگرفتیم ، احساس شادی و خوشی بیشتر میکردیم . در آن روزگار با اینکه خیلی از چیزهایی که امروز هست نبود ولی انگار که همه چیز بود ، چون دلنگرانی نبود . همین دلنگرانیهايی که روزگار امروز خيلی از اهالی روستا را تیره کرده است و مثل خوره درون آنها را میخورد . یک چیز میخواهم بگویم که میدانم با اَخم و تَخم و ابرو در هم کشیدن تحصیلکردگان و لب ورچیدن سیاسیون روستا روبرو خواهد شد و آن این است که بيائيم عید سال بعد را با ایجاد فضا و شرائطی شبیه روزگاران قدیم ( به دور از تلویزیون و امکانات مدرن امروز و فارغ از روشها و آداب جدیدی که جایگزین سنتهای قدیم شده است ) ، بمنظور دستيابي به شادی عمیق و ماندگار ، مورد تجربه و آزمون قرار دهیم . گفتم شادی عمیق و ماندگار . شاید بگوئید شادی شادی است چه فرقی دارد ؟ ديگر ماندگار يا زودگذر ندارد ؟ در پاسخ باید گفت : نوع و اندازه شادی نسبت به آدمی که شاد میشود متفاوت است . این درست نیست که شادی را برای همه ، همطراز بخواهیم . زیرا میان شادی هر فرد با شادی ديگری فرق هست و هر فرد با محركهای خاص خويش احساس شادی مینمايد .
شادی ، یک سری فعل و انفعال شیمیایی در درون هر یک از ماست كه به کمک محرکهای شادی ايجاد و موجب باز شدن لب و دهن تا بناگوش میشود ، و ما مبتني بر شدت و ضعف شادی و سروری كه حاصل مینمائيم ، احساس سبکی و امید نموده و یک لحظه تصور می کنيم دنیا چقدر قشنگ و دلچسب شده است . امروزه چون روابط عطوفانه و محبتآميز فيمابين اهالی روستا مثل گذشته و گذشتگان نیست ، بنابراين باهم بودنمان در ايام نوروز چندان ایجاد شادی نمیکند ، و لذا برای شادشدن با ديد و بازديدهای تشريفاتی و نمایشی به ابراز محبتهای صوری پرداخته و آنگاه كه از هم خسته میشويم ، در كنار هم بصورت دسته جمعی با تماشای برنامههای مفرح تلویزیون ، شادی سطحی و زودگذری براي خويش حاصل مينمائيم . و نظر به اينكه نگرانی و دغدغهها ، دل و دماغي برای ما نمیگذارد ، متاسفانه همان شادی سطحی منجر به بحث و بهانهگيريهای واهی میشود و حالاتی در ما ايجاد ميكند كه انگاری با هم دعوا داریم . و اغلب یک اختلاف نظر کوچک میان ما به سرعت تبدیل به نزاعهای ريشهدار و بزرگ میشود . براستی هيچگاه انديشيدهايم كه چرا اعصابها اینقدر دربوداغان و چهرهها اینقدر تیره و دژم است؟ پر واضح است كه شادی نیاز به آرامش فکر دارد و این روزها احساس پوچي و بي آيندگي باعث آزار و سلب آرامش از ما شده است. در اين شرائط چون درک شادی بطور مستمر حاصل نميشود لذا تاثيرگذار و ماندني نيست و خندهها لحظهای و بیمبنا شدهاند . میبینم کمی غمگین شدید . میگویند همیشه روزنی به سوی آیندهی بهتر هست. وجود این روزن هم میتواند عامل شادی باشد . براستی آيا چنين هست ؟ این را شما باید جواب دهید. موضوعات مرتبط: صد سال به سالهای قبل [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 9:47 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
جهان است شادان به پندار نيك ز پندار نيك است گفتار نيك چـو پنــدار و گفتـار تـو نيـك شـد نيـايد ز تـو غيـر كـردار نيـك عيد نوروز ميراث كهن ايران زمين بر شما مبارك باد بهار
رازآميز مصداق بارز " يخرج الحي من الميت " است كه حضرت باري ، توانايي
قلم شگفت خويش را به همگان مي آموزد و بندگان صاحب معرفت را به تدبر
ميخواند . پايان هرسال سرآغازي است دوباره براي برگهاي دفتر هستي ، كه با گشودن آن نويد فرصتي دوباره براي همدلي و هم انديشي ، ارزاني انسانها ميشود . در اين روزها كه شكوفهها از تولد دوباره بهار ميگويند و برآمدن سال نو را بشارت ميدهند . حال كه تمامی هم ولايتیهايم در غياثكلا و ديگر نقاط ايران بهمراه هموطنان ايرانیام در جایجای جهان ، خانه و كاشانه از هر چه پليدی و ناپاكی میپالايند و زنگار رنجش و آزردگی و اندوه از دل وجان میزدايند . شايسته است كه با پروردگار خود راز بگشائيم و به نياز ، خواسته دل درميان بگذاريم . باشد كه او نيز به بيكرانگی دريای كرم خود ما را بینياز كند . پروردگارا اكنون در لحظه تحويل و دگرگشتن سال ، از تو ميخواهيم كه انديشه ما را از هر آنچه ناصواب است بگردانی و بر زبانمان جز سخن نيكو جاری نسازی . دلمان را سرای مهر كنی و به چشمانمان نوری ببخشی كه بتوانيم در تاريكترين لحظه های زندگی تو را حاضر و ناظر ببينيم . موضوعات مرتبط: دگرگشت سال [ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 8:43 ] [ مدیر وبلاگ ]
[ ]
مرحوم محمدباقر جالوینژاد حسب تاریخ
مندرج درشناسنامه متولد 1330/7/12 میباشد . پدر او آیتاله شیخمحمدعلی جالوینژاد و
مادرش بتول جالی هر دو از تیره جال بودند . ![]() بقیه در ادامه مطلب
موضوعات مرتبط: یادمان مهندس محمدباقر جالوینژاد ادامه مطلب [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 20:32 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
از چند
ماه قبل مصمم شده بودم که بر اساس تاریخ
فوت اهل قبور غیاثکلا ، سالگرد درگذشتشان را پاس داشته و با جمع آوری
زندگینامه و خاطرات و عکسهایشان ، یادمانی در وبلاگ ایجاد نمایم . لیکن از
آنجا که اینجانب در مکانی بسیار دور سکونت داشته و دسترسی به خانوادههای
مرحومین جهت جمعآوری عکس و خاطره برایم مقدور نبود ، لذا این خواسته
وصال
نیافت .
با فوت حاج رحمان خرسندی در اسفندماه سال جاری ، چون مادرم حاجیه سیده صدیقه سخایی نیز در پانزدهم اسفندماه 1375(پانزده سال پیش) سر بر تیره تراب نهاده بود ناگهان همان ایده بشکل دیگری در ذهنم متبادر شد و تصمیم گرفتم ابتدا از درگذشتگان اسفند ماه شروع کنم و بتدریج با تجمیع اطلاعات سایر مرحومین ، این یادمان برای همه فوتکردگان کامل شود . با این تفکر لیستی از درگذشتگان اسفند روستای غیاثکلا بشرح ذیل فراهم شد : 1- مرحومه معصومه حسین زاده (1359/12/1) 2- مرحوم سیفاله سیفی ( 1365/12/29) 3- مرحومه بتول جالی (1372/12/18) 4- مرحومه سیده آسیه هاشمی (1374/12/26) 5- مرحومه سیده صدیقه سخایی (1375/12/15) 6-مرحوم اصغر تقیپور (1387/12/9) 7- مرحوم محمدباقرجالوی نژاد (1388/12/7) 8- مرحوم هادی خرسندی (1388/12/7) 9-مرحومه آمنه رمضانی (1388/12/23) از نامبردگان فوق چون فقط در مورد مرحومه مادرم و مرحوم محمدباقرجالوی اطلاعات و عکس فراهم بود و از سایرین هیچگونه اطلاعات و تصویری در دسترس نبود ، لذا این تصمیم نیز عملی نگردید . لیکن اکنون عزم را جزم نمودم که ابتدا طی این پست ، تصمیم را به رویت خوانندگان رسانده و سپس در پست بعدی به نقل زندگینامه و خاطرات مرحوم محمد باقر جالوینژاد بپردازم و همینطور بتدریج یادمان سایر مرحومین ، یکی پس از دیگری مورد توجه و پیگیری قرار گیرند . در این رهگذر امیدوارم از طرف بازماندگان اهل قبور غیاثکلا همکاریهای لازم میذول گردد .
موضوعات مرتبط: یادمان فوتشدگان اسفندماه(مقدمه) [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 17:34 ] [ محمّدرضاغیاثی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |